شاید باور نکنید، راستش خودم هم تا امروز صبح باورم نمی‌شد اگر با چشم‌های خودم نمی‌دیدم. مردی با کت و شلوار شیک و تمیز، با کیف چرم، با کفش واکس‌خورده، با گوشی دو و نیم میلیونی، توی تاکسی کنار من نشسته بود و تمام سی و پنج دقیقه طول مسیر داشت توی دماغش دنبال گنج می‌گشت! بعد هم که پیدایش می‌کرد، مشغول گلوله‌کردن آن شی ارزشمند لای انگشت‌هایش می‌شد و در نهایت برای اینکه یافته‌هایش را گم نکند، آن‌ها را لای صندلی راننده قایم می‌کرد! آخ که چقدر دلم می‌خواست با همین دست‌های خودم یقۀ کت گران‌قیمتش را بگیرم و از پنجره پرتش کنم بیرون. حیف که دستم دماغی می‌شد، حیف!!!

منبع اصلی مطلب : نیکولا
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : مرضی به نام آبریزش شعور